خزان عشق.......

درباره عشق وزندگی حرف میزنم

 
 
نویسنده : علی - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
 

چه زیبا گفت مترسک!
وقتی نمیشود به سمتت امد
همین یک پا هم اضافی است...


 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳
 

 

می شود آیا که اوج آرزوهایم شوی

یا کلید سبز فردای معمایم شوی
با کمند مهر بالاتر روی تا قصر ماه
قهرمان قصه و شعر و غزلهایم شوی
چشمهایم خیره خاکستر صد آرزوست
تا بیایی و غم امروز و فردایم شوی
من به سوگند و سکوت آخرین دل بستم
می شود تا محرم شبهای رویایم شوی
تا تماشایم کنی صد بار جان خواهم سپرد
آرزومندم شبی محو تماشایم شوی
 

 

خوشا روزی به امیدت نشستن

به چشمانت دخیل عشق بستن
خوشا در زیر باران گریه کردن
و تنها با خدا در هم شکستن
خوشا در آزویت جان سپردن
خوشا از دوریت ارام مردن
خوشا با یاد عشق نازنینت
جهان را با غمش از یاد بردن
خوشا چشمان نازت را ربودن
خوشا هر روز در یاد تو بودن
خوشا دل را به عشقت تکیه دادن
تمام عمر عشقت را ستودن

 


 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

 

 

چی بگم که این رووزا خیلی حالم بده هیچ وقت همچین حسی نداشتم ، حس دلتنگی، حس تنها بودن ،همه کارام مونده ،هی به خودم میگم بیخیال دنیا بچه بشین درستو بخون. کاشکی حداقل میتونستم درس بخونم برام دعا کن هرکی که اینارو میخونی

 

 



 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱
 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

   


 
 
دهان شکسته
نویسنده : علی - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

 

 

رقص شعله بر لب

و داغ گلوله بر پیشانی

جوانان، سبز و سرودخوان
از دهلیز تاریکی و تیزاب گذشتند...
*
مادران با نگاه حیران نگریستند
با سرانگشت لرزان، کاکل خونین جوانان را شانه زدند
بوسه ای بر دهان شکسته
*
از هر گوشه ندایی خاموش شد
در هر کنار سهرابی بر خاک افتاد
*
جنگلی از زمین جوشید
دریایی بر بام خانه ها
امواج: خدا بزرگترست...
از هر گوشه ندایی رویید
و در هر کنار سهرابی بر پا خاست...
*
تبسم گرم مادران
شوق لرزنده در چشمان

عبد الله مهاجرانی

 


 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
 

امروز خیلی حالم بده نمیدونم چمه برام دعا کنید برا همه .......................


 
 
تفنگ پدری
نویسنده : علی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 


 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩
 

گر شعله های خشم وطن /

زین بیشتر بلند شود ترسم به روی سنگ لحد /

نامت عجین به گند شود پر گوی و یاوه ساز شدی، /

بی حد زبان دراز شدی ابرام ژاژخایی ی تو /

اسباب ریشخند شود هرجا دروغ یافته ای /

درهم چو رشته بافته ای ترسم که آنچه تافته ای /

بر گردنت کمند شود باد غرور در سر تو، /

کور است چشم باور تو پیلی که اوفتد به زمین /

حاشا دگر بلند شود بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده ابر عبوس اوج - طلب /

پابوس آبکند شود بس کن خروش و همهمه را، /

در خاک و خون مکش همه را کاری مکن که خلق خدا /

گریان و سوگمند شود *** نفرین من مباد تو را /

زان رو که در مقام رضا دشمن چو دردمند شود، /

خاطر مرا نژند شود خواهی گر آتشم بزنی /

یا قصد سنگسار کنی کبریت و سنگ در کف تو /

خاموش و بی گزند شود - سیمین بهبهانی 25 خرداد


 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤
 

شعر تازه سیمین بهبهانی
‎‎فرصت مقدور‎‎

پای کوب و دست افشان
شورها به سر دارم
دف به کف، زبی تابی،
تاب در کمر دارم

پایه در زمین ثابت
ایستا چو پرگارم
وز برای چرخیدن
پایه ای دگر دارم.‏

می گشایم از دامن
چتر پرگل و سوسن
دست هات می لرزد:‏
از دلت خبر دارم

ای زکار دل غافل‏
بد مکن زغیرت دل
من به کس نیفشانم
گرچه نقل تر دارم.‏

تا نگاه مشتاقم
با تو عشق می بازد‏
جمله خلق می داند‏
با چه کس نظر دارم.‏

گرچه تاق ابرویم
با کرشمه می لرزد‏
دل زبیم خالی کن‏
بام بی خطر دارم.‏

رشته های زرینی
تاب دادم از گیسو
تا به رخ بیفشانم
یا زچهره بر دارم.‏

گفتی از ترنجستان‏
بوی عشق می آید
زان ترنج ها جفتی
گفتمت به بر دارم.‏

میل پاکوبیدن
با منت اگر باشد
من چنین هوا در سر
از تو بیش تر دارم.‏

در شبی پراز شادی
با تو پا ی می کوبم‏
فرصتی ست مقدور‏
مایه این قدر دارم.‏

آن که شادمانی را‏
کفر محض می خواند‏
گو بنالد از حسرت
من دو گوش کر دارم!!


 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸
 

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

 

سینه را چون گل زدم چاک اول از بیطاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

 

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

 

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

 

گوهر تنهائی از فیض جنون دارم به دست

گوشه ی ویرانه گنج شاهواری شد مرا

 

کج نهادان را ز کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا

 

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

 

چون نسوزم شمع سان ؟کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله ی آهی شراری شد مرا 

 


 
 
← صفحه بعد